207
فصل ششم: طواف
كعبه جانها تويى، گِرد تو آرم طواف
جغد نىام، بر خراب، هيچ ندارم طواف
پيشه ندارم جزين، كار ندارم جزين
چون فلكم، روز و شب، پيشه و كارم طواف
بهتر ازين يار كيست خوشتر ازين كار چيست
پيش بت من سجود، گرد نگارم طواف
رَخت كشيدم به حج، تا كنم آنجا قرار
برد عرب رخت من، برد قرارم طواف
تشنه چه بيند به خواب چشمه و حوض و سبو
تشنه وصل توأم، كى بگزارم طواف
چون كه برآرم سجود، باز رهم از وجود
كعبه شفيعم شود، چون كه گزارم طواف
حاجى عاقل طواف، چند كند هفت هفت
حاجى ديوانهام، من نشمارم طواف
گفتم گُل را كه خار، كيست، ز پيشش بران
گفت بسى كرد او، گِرد عِذارم 1 طواف
گفت به آتش هوا دود نه در خورد توست
گفت بهل تا كند، گرد شرارم طواف
عشق مرا مىستود، كو همه شب همچو ماه
بر سر و رو مىكند، گرد غبارم طواف
همچو فلك مىكند، بر سر خاكم سجود
همچو قدح مىكند، گرد خمارم طواف
خواجه عجب نيست اينك، من بدوَم پيش صيد
طُرفه كه برگرد من، كرد شكارم طواف
هست اثرهاى يار، در دَمن 2 اين ديار
ورنه نبودى بر اين، تيره ديارم طواف