94حج فرا رسيد و به مدينه رفتم. هرچه تفحّص كردم، از فرزند امام حسن عسكرى(ع) اثرى نيافتم. پس به مكه رفتم. شبى قبل از تاريكشدن كامل هوا، در طواف، جوان خوشسيمايى را ديدم كه نور عبادت در پيشانىاش آشكار بود و دو حلّه سفيد پوشيده بود. به او نزديك شدم و سلام كردم و او جواب داد. از من پرسيد: «اهل كجايى؟» عرض كردم: «اهواز». پرسيد: «از ابنخضيب 1 چه خبر دارى؟» گفتم: «فوت كرده است». سه مرتبه فرمود: «رحمت خداوند بر او باد. چه شبهايى كه برمىخاست و رو به درگاه الهى مىآورد». سپس پرسيد: «از ابنمهزيار چه خبر دارى؟» گفتم: «خودم هستم». فرمود: «امانتى كه از ابومحمد حسن عسكرى(ع) باقىمانده كجاست؟» انگشترى 2 كه به ارث به او رسيده بود به آن بزرگوار داد. ايشان گرفت و بوسيد و گريه مىكرد و روى نگين آن را كه نوشته بود «يا الله يا محمد يا على» نگاه مىكرد. آنگاه فرمود: «به چه قصدى به حج آمدى؟» عرض كردم: «به اميد ديدار امام عصر(ع) مىآيم». فرمود: «من مأمورم كه تو را به امام(ع) برسانم. چون پاسى از شب گذشت به كوه صفا بيا تا حركت كنيم». رفتم و آن جوان نيز آمد و به دنبال او حركت كردم.
مقدارى از پستى و بلندىها را كه پشت سر گذارديم، فرمود: «سحر است. وقت نماز شب». ايستاديم به نماز. آنگاه حركت كرديم تا طلوع فجر. فرمود: «پياده شو تا نماز صبح را اول وقت بخوانيم». سپس حركت كرديم به يك وادى رسيديم كه نور از دور ساطع بود و بوى مشك به مشام مىرسيد و در وسط آن خيمهاى بود كه نور از آن به