121«اين مرد كيست؟ او را نمىشناسم». در اين هنگام فرزدق، قصيده زير را در پاسخ به وى سرود:
اين همان است كه بطحاء، جاى گامهايش را مىشناسد و كعبه، حِلّ و حرم نيز او را مىشناسند.
اين همان فرزند بهترين بنده خداست. اين همان پرهيزكار، پاك و مهتر قوم است.
هرگاه قريش او را مىبينند سخنگوى آنها بانگ مىدهد كه اوج كرم و بزرگى را بايد در وجود اين مرد جستوجو كرد.
ازآنرو كه حجرالأسود كف دست او را مىشناسد، نزديك است كه به هنگام آمدن وى براى بوسيدن آن، او را بگيرد.
او از روى حيا، چشمهايش را فرو مىبندد و از شدت شكوه و هيبت، هيچكس را ياراى نگريستن در چهره او نيست. از همينرو تنها هنگامى جرأت سخن گفتن با او را مىيابند كه لبخند بر لب داشته باشد.
اگر او را نمىشناسى بدان كه فرزند فاطمه است و جدش، پايانبخش پيامبران الهى. 1
[قصيده مذكور، طولانى است]. راوى مىگويد: «هشام پس از شنيدن اين ابيات، فرمان زندانى كردن فرزدق را صادر كرد...». 2