377
اَما تَرَونَ مَا ارَي امامي
اى انسانهايى كه صاحب وجود هستيد، چرا بهخيالات رؤيا نظر داريد؟ چرا كسانىرا گوش داريد كه حكمت را به اصنام اسناد مىدهند؟ شما مشابه اصنامى هستيد كه حركت نمىكنند، آيا نمىبينيد چيزى را كه من در مقابل خود مىبينم؟ آنكه مىبينم نورى است كه تاريكى شب را محو مىكند، آن نور كسانى را كه چشم آنها مىبيند از تهامه لمعان مىكند، در جوار شام ضياى منيرى شد آن نور محمد صاحب برّ و اكرام است كه حضرت رحمن او را امام مكرم نموده است، محمد براى ابطال شرك اسلاميت را اعلان نموده و صلاة و صيام را فرض كرد، بر و احسان و صله ارحام را امر نمود، كافه اولاد بشر را از گناه كردن زجر فرمود، شما به مسلمان شدن به عجله مبادرت كنيد، هيچ وقت نگذرانيد و هيچ ترديد ننماييد....
اثنايى كه قريشيان مزبور كه در بتخانه بودند به اطراف پراكنده شدند، خليفه ثانى به خانه همشيره خود فاطمه دختر خطاب رفته، از آنجا به دار حمزه و علىقول بهطرف دار ارقم به سرعت عزيمت نمود وليكن قبل از آنكه بهخانه هميشره خود واصل شود به شخصى از افراد قبيله بنىسليم دچار شده و مافىالضمير خود را به او بيان نمود، بنا به صوابديد شخص معهود، براى فصل دعوا نزد ضمارنام صنم مشهور كه قبايل بنىسليم او را خداى خود اتخاذ كرده بودند آمده، پسرخطاب از جوف او نيز ابيات آتيه را استماع كرده و پس از مدتى همان صنم بزرگ را پسر خطاب به تيشه حدت و غضب خود پارچهپارچه كرد.