334
عليكَ ايّها المستودع ظهره نور محمد(ص)» را از هاتف غيب مىشنوم.
اگر در زير درخت خشكى بنشينم شجر مذكور كسب نضارت 1 مىكند و چون آن موقع را ترك كنم باز آن شجر ملتفةالساق 2 به حالت سابق خود رجوع كند.
پدرش عبدالمطلب نيز در جواب گفت:
اى فرزند، من تو را بشارت مىدهم كه تو حامل نور محمدى هستى و تو را تبريك و تهنيت كنم، من در اينخصوص به دفعات بشارت داده شدم، قبل از تو كانّه رؤياهايى كه در عالم مثال ديدم، دلالت بر اين مىكند كه حضرت مفخر موجودات از صلب پاك تو زينتافزاى قِماط 3 شهود خواهد گرديد.
واقعاً هر وقت كه جناب عبدالله به لات و عزى تقابل و تقرب مىنمود، آن اصنام كه از اكابر اصنام قريش است بهصدايى كه مشابه صداى گربه بود، آنحضرت را خطاب كرده و مىگفتند:
اى عبدالله تو ما را پرستش و عبوديت ننمايى. در ظهر تو نورى است كه آن نور قريبالظهور محمدى است. صاحب اين نور هم ما را و هم ساير اصنام را به هلاكت خواهد رسانيد.
عبدالمطلب بهواسطه حالاتىكه ذكر شد عبدالله را از ساير اولاد خود عزيز و مكرّم مىداشت و او را حمايت و حفظ مىنمود، به تفأّل تيرهايى هم كه در نزد هبل بودند نهايت اعتماد را داشت، بناءً عليه چنانكه در فوق ذكر شد، عبدالله به قربانى محكوم شده پس از آنكه عبدالمطلب يك ملاحظه بسيار عميق نمود گفت: «چه چاره؛ تقدير خداى چنين بوده است».
ناچار پدر بزرگوار سيدالبشر را در جبل صفا در نزد اساف نام بت بهزمين خوابانيد،
عباس برادر عبدالله چون خبردار شد كه پدرش برادر كوچك او را براى قربانى نزد