330بناءً عليه مأموريت سقايت و رفاده به ابناى هاشم بن عبدمناف و مناصب سايره نيز به بنىعبدالدار موكول شده و هردو طرف به اين امر راضى گرديدند و حال آنكه تا زمانىكه كار به اينجا برسد از قريشيان شش قبيله اتفاق كرده و عهد و پيمان بستند كه نگذارند بنىعبدالدار را بنوعبدمناف پامال غدر و استبداد خود نمايد و اينان را اخلاف قريش نام دادند.
آن شش قبيله بطون بنو عبدالدار، بنو عمرو بن هصيص بن كعب، بنو حجج بن عمرو بن هصيص بن كعب، بنو مخزوم بن يقظة بن مره، بنو عدى بن كعب، بنو حرثبن فهر بن مالك بن النصر بوده و عموم اينان اولاد بنىعبدالدار را استصحاب نموده آنها را معاونت كرده و سعى نمودند كه نگذارند مغلوب و مقهور بنىعبدمناف بشوند و قبايل بنو اسد بن عبدالعزى بن قصى، بنو زهرة بن كلاب، بنو تيم بن مرة بن كعب هم، با اولاد عبدالشمس بن عبدمناف اتفاق نمودند و قبيلههاى عامر بن لوى و محارب بن فهر نيز بىطرف بوده براى آنكه بدانند آخر كار بهكجا منجر خواهد گرديد، در گوشهاى تماشا مىكردند، هردو فرقه متفقه براى اينكه از طرف خود اعراض نكنند شديداً و اكيداً قسم ياد كرده بودند.
پس از اينكار يكى از زنان عبدمناف كاسهاى آورد كه مملو از طيب رطب بود و در نزد جماعتى گذارد كه در حضور كعبةالله اجتماع نموده بودند. رجال فرقه متفقه موافق رسوم و عادات جاهليه دست به آن كاسه برده و در آوردند و دستهاى خودشان را كه به طيب رطب آلوده شده بود براى تأكيد قسم به ديوارهاى كعبةالله ماليدند و مكرراً سوگند ياد كردند كه قرارى را كه داده خواهد شد مطلقاً و مؤكداً حراست نمايند. مقصود از اينها اين بود كه در ثبات قسمى كه قرار داده شده بود از يكديگر مطمئن گردند.
پس از اين سوگند افراد دو فرقه متفقه مسلح شده، اگرچه مهياى جدال شدند وليكن در ميان صناديد قبايل چنانكه مبسوط گرديد، قرار به اصلاح مابين اولاد عبدمناف و