129در وقت جاهليه عرب، در محلى كه ذى طوى گفته مىشد، يك مرأه جنيّه بود كه اين زن غير از يك پسر اولاد ديگر نداشت، فرزند مشاراليها بزرگ شده و از اشراف قوم گرديده، تأهل نمود و هفت روز بعد از شب زفاف براى طواف بيت عزّت، خواست داخل شهر مكه معظمه بشود، اگرچه والده او مساعدت نكرده و گفت: اى فرزند درخصوص تو از سفهاى قريش مىترسم، ولى عاقبت با اصرار و التجاى او راضى شده و رخصت داد، چون فرزند خود را زياد دوست مىداشت و مىدانست كه به مفارقت او تحمل نتواند كرد، به اين ابيات آتيه عربى او را دعا كرده و به خداى سپرد.
ابيات عربى
اُعيذُه بالكعبة المستورَة
وَ إنّني بعَيشه مَسْرورَة
طفل چون رخصت و مساعدت مادر خود را حاصل كرد، به شكل جان كه اسم يك نوع مار خانگى غيرموذى است و چشمان سياه دارد متشكّل گشت و به حرم شريف عزيمت نموده، بعد از زيارت و طواف، از راه محله بنىسهم معاودت كرد.
در ميان محله مذكوره، مردى سرخ رو و دريده چشم كه ابروهاى گشاده هم داشت، بيچاره را من غير حق قتل و تلف نمود.
چون والده جنّ جوان، از مقتول شدن فرزند خود آگاه و مطلع گشت، ابناى قوم خود را دعوت و بيان كيفيت نمود و آنان را به اهل مكه مسلط ساخت. در مكّه مكرمه بغتةً هاى و هويى برخواسته و شهر شهير مكة الله را گرد و غبار احاطه كرد، در حالتى كه نه خانهها و نه كوهها ديده مىشد. اين حالت دلالت بر اين مىنموده است كه طوايف جنيان بر ضدّ قبيله بنىسهم قيام نمودهاند و حتى رجال قبيله مرقومه در