57ولى تميمى از اين كار خوددارى كرد. نزديكان او بين اين دو نفر ميانجيگرى كردند و عاقبت تميمى سر حبيببن مظاهر را به حصين سپرد. حصين سر حبيب را بر گردن اسب خود آويخت و در لشكرگاه ابنزياد جولان داد و سپس سر را به او پس داد. چون به كوفه بازگشتند، تميمى سر حبيب را بر سينه اسبش آويخت و رهسپار قصر ابنزياد شد.
قاسم پسر حبيببن مظاهركه نوجوانى بيش نبود، چون سر پدر را با سواركار ديد، به دنبال او راه افتاد و با او وارد قصر ابنزياد شد و به دنبال او بيرون آمد. تميمى از اين كار شگفتزده شد و رو به سوى پسر كرد و گفت: «اى فرزند، چرا مرا تعقيب مىكنى؟» قاسم گفت: «چيزى نيست». تميمى گفت: «بايد به من بگويى». قاسم گفت: «اين سرى كه همراه توست، سر پدر من است. آن را به من مىدهى تا به خاك بسپارم»؟ تميمى گفت: «اى فرزند، امير راضى بدين كار نمىشود. من هم مىخواهم پاداش خوبى براى كشتن او بگيرم».
قاسم گفت: «ولى خداوند براى اين كار بدترين عذاب را به تو خواهد داد؛ زيرا تو كسى را كشتهاى كه از تو بهتر بود». و بعد گريست.
پس از آن نيز قاسم هميشه در كمين بود تا فرصتى به دست آورد و قاتل پدر خود را بكشد. چون دوره حكمرانى مصعببن زبير فرا رسيد و مصعب، منطقه «باجميرا» 1را