55حبيب به سوى او رفتند. حبيب به او گفت: «اى مسلم، شهادت تو بر من گران است. تو را به بهشت بشارت مىدهم». مسلم با صداى ضعيفى جواب داد: «خداوند تو را نيز به بهشت بشارت دهد!» حبيب گفت:
هر چند مىدانم من نيز در پى تو روان خواهم بود و تا لحظاتى ديگر به تو ملحق خواهم شد، ولى دوست دارم كه وصيت خود را به من كنى تا به آنچه كه از بستگان و يا امور دينى بدان علاقمند هستى، توجه كنم.
مسلم گفت: «خداى تو را رحمت كند!» و سپس به امامحسين عليه السلام اشاره كرد و ادامه داد: «من تو را به حمايت اين شخص وصيت مىكنم. مبادا كه جان خود را نثارش نكنى!» حبيب گفت: «به خداوند كعبه چنين خواهم كرد». 1
ب) شهادت
چون امام عليه السلام از يارانش خواست كه از لشكريان بنىاميه بخواهند براى اداى نماز، به آنها فرصت دهند، «حصينبن تميم» از لشكريان بنىاميه گفت: «اين نماز پذيرفته نخواهد شد». حبيببن مظاهر در جواب او گفت: «پذيرفته نشود! گمان مىكنى اين نماز از خاندان رسول خدا (ص) پذيرفته نمىشود و از تو پذيرفته خواهد شد اى الاغ!» 2
حصينبن تميم از اين سخن خشمگين شد و به سوى لشكر امامحسين عليه السلام يورش آورد. حبيببن مظاهر نيز به سوى او آمد و با شمشير بر صورت اسب او نواخت و اسبش را از پاى درآورد و حصين را بر زمين زد. يارانش حمله كرده و او را نجات دادند. سپس حبيب اين رجز را خواند: