110
پاداش عمل
هزار بار پياده طواف كعبه كنى
قبول حق نشود گر دلى بيازارى 1
شخصى به نام عبدالجبار مستوفى به حج مىرفت. او هزار دينار زر همراه خود داشت. روزى از كوچهاى در كوفه رد مىشد كه اتفاقاً به خرابهاى رسيد. زنى را ديد كه در آنجا جستوجو مىكرد و دنبال چيزى بود. ناگاه در گوشهاى مرغ مردهاى را ديد، آن را زير چادر گرفت و از آن خرابه دور شد.
عبدالجبار با خود گفت: «همانا اين زن احتياج دارد، بايد ببينم كه وضع او چگونه است؟» در عقب او رفت تا اينكه زن داخل خانهاى شد.
كودكانش پيش او جمع شدند و گفتند: «اى مادر! براى ما چه آوردهاى كه از گرسنگى هلاك شديم؟» زن گفت: «مرغى آوردهام تا براى شما بريان كنم».
عبدالجبار چون اين سخن را شنيد، گريست و از همسايگان آن زن، احوالش را پرسيد. گفتند: «زن عبدالله بن زيد علوى است. شوهرش را حجاج كشته و كودكانش را يتيم كرده است. مروت خاندان رسالت وى را نمىگذارد كه از كسى چيزى طلب كند».
عبدالجبار با خود گفت: «اگر حج خواهى كرد، حج تو اين است». آن هزار دينار زر از ميان باز كرد و به آن خانه رفت و كيسه زر را به زن