192 اسمش قهوهخانه بود و امكاناتى نداشت. مجهزترين قهوهخانه در ايستگاه رابغ بود. مدير كاروان در رابغ، راه بلدى با خود همراه كرد كه متأسفّانه خود راهبر هم راه را گم كرد و بىجهت هم نبود؛ چون تمام بيابان پوشيده از رمل بود و راه مشخصى به نظر نمىرسيد. مدّتى با ماشين به اين طرف و آن طرف چرخيديم تا به چاه آبى رسيديم كه چند بچه و گوسفند دور آن حلقه زده بودند.
گفتند اينجا جحفه است. براى تجديد وضو و تجديد غسل به دنبال آب رفتيم. امكاناتى در كار نبود. دلو و طنابى يافتيم و از چاه آب كشيديم. اما هر چه دلو بالا مىآمد پر از زباله و فضولات بود.
ناچار سطلى را از همان آب كذايى پر كردم و پشت يكى از خارهاى مغيلان رفتم و غسلى كردم. بعد از غسل و نماز و احرام، دوباره سوار كمپرسى شديم و به طرف مكه حركت كرديم. اما پس از پانصد قدم، به يك استخر آب برخورد كرديم. معلوم شد اين استخر را براى حجاج در نظر گرفته بودند. به هر حال ما حوصله غسل مجدد نداشتيم. گرما طاقت همه را گرفته بود. چند ساعتى كه آنجا بوديم، هيچ كاروانى را نديديم.
2. ميقات شجره
احرام دومين من از ميقات شجره بود. در منطقه شجره، غير از يك مسجد كوچك خشت و گلى به طول و عرض تقريبى 7 * 14 متر بناى ديگرى نبود.
تنها قسمتى از مسجد مسقف بود. به نظرم زمين مسجد خاكى بود و