176 هم به ما كند. زبان حال اين بود «ما للتراب و رب الارباب» و سرم روى زانو بود. در همين حال كه سرم روى زانو بود، كسى جلوى من به حالت تجافى نشست و گفت: «دعا كن!»، يا گفت: «اُدعُالله». سر بلند كردم ديدم عربى است عبا به دوش و پارچهاى هم بر سر انداخته و درست چهرهاش پيدا نيست. بعد مرا بغل كرد و فشار داد و برخاست . خواستم بپرسم شما اهل كجاييد كه هستيد و نامتان چيست؟! تا آمدم برخيزم، او رفت. متوجه شدم كه به طرف كوه صفا رفت. قبل از جدا شدن نظرم به پاهاى او افتاد كه برهنه بود و شبيه پاهاى عرب بيابانى بود.
اين قضيه به اينجا تمام نشد. چند روز بعد كه به ايران برگشتم، روز اول يا دوم مراجعت بود كه خدمت حضرت آيتالله بهجت(ره) رسيدم؛ چون معمولاً روزى يك ساعت منزل معظم له مىرفتم. براى بررسى نامهها، مسائل و استفتاءها بر معظمله وارد شدم و سلام كردم. جواب سلام دادند و در محضرشان نشستم با چهره باز و تبسم فرمودند: «الحمدلله كه خدمت آقا هم رسيدى».
منظرۀ اعجاب انگيز در بقيع
در يكى از سفرهاى حج در مدينه منوره منظرهاى ديدم كه براى من اعجابانگيز بود. معمولاً حجاج بعد از نماز ظهر و عصر به منزل خود مىروند و ناهار ميخورند و سپس كمى استراحت مىكنند. ولى حقير بسيار اتفاق مىافتاد كه وقتى آنها استراحت مىكردند، برمىخاستم و به تنهايى به طرف حرم نبوى و بقيع مطّهر مىرفتم. در يكى از اين روزها به جانب بقيع مطهر رفتم. تقريباً ساعت دو بعد از ظهر بود. در اين هنگام