158 چون از دعاى كميل فارغ شدم، با خود حديث نفس مىكردم كه من هر چه از اين بزرگواران ائمه معصومين(عليهمالسلام) درخواست عنايت مىكنم، التماسم به جايى نمىرسد. امشب خوب است در اين گوشه دعاى جوشنكبير را كه مشتمل بر هزار اسم از حقتعالى است، بخوانم. بالأخره اين همه اسم يكى از آنها مرا فرا مىگيرد.
با حالت اميد و رجا مشغول دعاى جوشنكبير شدم. وقتى به فراز 98 يا 99 رسيدم صداى كسى بلند شد و سلام كرد. من كه سرگرم دعا بودم سر بلند نكردم. خواست با من حرف بزند كه اشاره كردم صبر كن و دو فراز ديگر دعا را قدرى بلندتر خواندم كه او هم بشنود. از يكسو ببينم كه به قرائت دعاى من اشكال مىكند يا نه و از سوى ديگر بفهمانم كه دوست ندارم رشته دعايم قطع شود. بعد از تمام شدن دعا به زبان عربى گفت: «أنتَ تنامُ هنا؟» گفتم: «لا فِى المُخَيَّم». خواست پولى به من بدهد. گفتم نياز نيست. سر بلند كردم ديدم عربى است كه مقدارى از سر و صورتش را پوشانده است. نگاهى كرد و رفت. نفهميدم چرا اين عرب از بين اين همه چادر نزد من آمد و از خوابگاهم سؤالكرد و چرا من درست به او جواب ندادم و چرا عطاى او را نپذيرفتم.
خاطره باران سال 1425ه.ق
يك ساعت بعدازظهر از منا خارج شديم و رهسپار مكه شديم. ساعت 2 به مكه مكرمه رسيدم و وارد منازل خود در محل معابده شديم. طولى نكشيد رعد و برق و باد و طوفان تمام منطقه را فرا گرفت.
شدت طوفان ما را ترساند. كسانى كه در حال حركت به مكه بودند، گرفتار سيل و باران و طوفان شديد شدند. گفتند كه در اين حادثه بيش