202مىكند كه پيامبر[(صلى الله عليه و آله)] حتى پس از وفاتشان نيز به امت خويش اهميت مىدهد.
احمد بن حنبل روايت مىكند:
عايشه امالمؤمنين مىگويد: [تا پيش از وفات عمر] وقتى وارد خانهام مىشدم، لباسهايم را از تن بيرون مىكردم و پيش خود مىگفتم آن دو (رسول خدا و ابوبكر) همسر و پدرم هستند. اما هنگامى كه عمر كنار آنها دفن شد، به خدا سوگند وارد نشدم؛ زيرا از عمر خجالت مىكشيدم.
حافظ هيثمى مىگويد: «رجال او صحيح هستند» 1 و حاكم در المستدرك آن را روايت كرده و گفته است: «طبق شروط مسلم و بخارى، اين روايت صحيح است». 2 ذهبى نيز در اين باره مخالفتى نكرده است.
عايشه كار باطلى انجام نداده، بلكه او مىداند كه پيامبر[(صلى الله عليه و آله)] و دو يارش آگاهند از اينكه چه كسى نزد قبرشان است.
پيامبر[(صلى الله عليه و آله)] هنگامى كه «معاذ بن جبل» را به «يمن» فرستاد، به او گفت: «چه بسا كه تو از قبر و مسجد من بگذرى». پس از آنكه رسول خدا[(صلى الله عليه و آله)] وفات يافت، معاذ گريان بر سر قبر پيامبر[(صلى الله عليه و آله)] حاضر شد و عمر بن خطاب او را در اين حال ديد و گفتوگويى ميان آنها گذشت كه «زيد بن اسلم» از پدرش آن را اينگونه روايت كرده است: «عمر از مسجد خارج شد و معاذ را ديد كه نزد قبر رسول خدا[(صلى الله عليه و آله)] گريه مىكند، گفت: چرا گريه مىكنى؟