90پرسيد: خانالامين؟! منظورت چيه؟! ما فقط بعد از نماز سه بار مىگوييم: الله اكبر؛ الله اكبر؛ الله اكبر. زهره نگاهى به عبدالمجيد انداخت و رو به ليلا كرد و گفت: يعنى مىخواهى بگويى شما خان الامين نمىگوييد؟! ليلا با تعجبى بيشتر از پيش گفت: آخر براى چه بايد اين كلمه را بگوييم. مگر خان الامين هم ذكر است!
عبدالمجيد كه ديد همسرش دارد قافيه را مىبازد به كمك او شتافت و گفت: تقيه نكن ليلا خانم! تقيه نكن. شما ديگر جزو اين خانواده شدهاى، نترس. هرچه در دل دارى بگو. خاطر جمع باش كه ما ديگر تو را از خودمان مىدانيم و بعد با كنايهاى كه متوجه مصطفى بود، گفت: با شوهر شيرمردى كه تو دارى، ديگر جاى ترسيدن وجود ندارد.
ليلا كه لحظه به لحظه بر گيجىاش افزوده مىشد رو به مصطفى كرد و گفت: اينها چه مىگويند مصطفى! من كه سر در نمىآورم؟! مصطفى كه تا اين ساعت دندان روى جگر گذاشته بود تا باز همه كاسهها بر سر او نشكند، با بىحوصلگى گفت: چيزى نيست بابا. اين هم از همان سوغاتهاى سعودىهاست. بعد رو به پدرش كرد و گفت: پدر من! شما كه عمرى با شيعهها سر و كار داشتهاى و به شهرهاى مختلف رفت و آمد نمودهاى بگو بدانم آيا تاكنون چنين چيزى شنيدهاى؟!
پدر مصطفى با بىتفاوتى گفت: حالا گيرم كه بگويند.