84هستند. ما نبايد چشمانمان را ببنديم. به خداى احد و واحد من هنوز شيعه نشدهام. مىبينيد كه دست بسته نماز مىخوانم و مهر هم نمىگذارم، اما از يك چيز شيعهها خوشم مىآيد؛ حرف كه مىزنند دليل مىآورند. آقا اين حرف را فلان عالم سنى در فلان كتاب گفته است. آن حديث را پيغمبر در كجا گفته، اما شما تا حرفى مىزنيم آدم را تكفير مىكنيد.
مصطفى انگار كه دنبال فرصتى مىگشت تا عقده اين چند روزه را خالى كند؛ دل به دريا زده بود و بىتوجه به عواقب سخنان خود هرچه در دل داشت خالى كرد. ديگران نيز كه گويا بىميل نبودند اسرار درونى مصطفى را كشف كنند، مات و مبهوت و ساكت، دندان روى جگر گذاشته بودند و به سخنان مصطفى گوش مىدادند. ليلا نيز كه در ميان زنها در كنار همسر عبدالمجيد و همسر ناصر برادر ديگر مصطفى قرار داشت با اضطرابى همراه با اشتياق گوش به سخنان مصطفى سپرده بود. اما در آن طرف، عبدالمجيد بود كه كارد مىزدى خونش درنمىآمد. مصطفى آخرين كلمات خود را اينگونه به پايان برد: يك بام و دو هوا كه نمىشود. الآن كه من با برادرم عبدالمجيد بحث مىكنم، بالأخره يا من راست مىگويم و حرفم حق است يا او. مگر مىشود هم من بر حق باشم هم عبدالمجيد؟! اگر به نظر شما اينطور است، پس چرا همه