63همين كتاب ديدهايد. 1
حاج آقاى رحيمى پنجه در ريشهاى سفيد خود انداخت و با بردبارى سخنان مصطفى را گوش مىداد. دايى محسن هم يك نگاه به مصطفى داشت و چشم ديگرش را به حاج آقاى رحيمى دوخته بود.
سخنان مصطفى كه به پايان رسيد، حاج آقاى رحيمى از روى صندلى بلند شد تا سراغ سماور برود كه دايى محسن پيشدستى كرد و استكانها را از دست وى گرفت. حاج آقاى رحيمى هم روى صندلى جابهجا شد و گفت: نمىدانم با «ابن ابىالحديد» 2 چقدر آشنايى داريد. وى از علماى اهل سنت معتزلىمسلك است كه شرح بزرگى بر