48چه مىشود كرد، اين كارى بود كه خود او آغاز كرده بود. خودكرده را تدبير نيست. چشمش كور دندش نرم. هر كه خربزه مىخورد، پاى لرزش هم مىنشيند. آن وقت كه احساساتى مىشود و به قول خودش مىخواهد ديگران را به راه راست هدايت كند و بىمحابا شروع به تبليغات مىكند، بايد فكر اين جايش را هم مىكرد. بالأخره جواب"هاى"، "هوى" است.
گرچه اين افكار به ذهن ليلا مىآمد، اما براى او مشكل بود كه بپذيرد مصطفى از اين جوابها دمغ شده باشد. او كه به قول خودش دنبال يافتن حقيقت بود، چرا بايستى با اين چيزها به هم بريزد؟! بديهى است كه براى هر انسانى سخت است كه از عقايد آبا و اجدادى خود دست بردارد يا حتى از كسى بشنود كه آنها را زير سؤال مىبرد. اما اين قرارى بود كه مصطفى و ليلا با هم گذاشته بودند. دو نفر بايد اين تحمل را داشته باشند كه يك روزى يكى از آنها ديگرى را قانع كند كه مذهب تو درست نيست و اگر مىخواهى رستگار شوى، بايستى به مذهب من درآيى. اما آن روز كى خواهد بود و فرد تسليم شده چه كسى؟!
هيچكدام تصورى از اين مسئله نداشتند و شايد هر كدام خود را موفق در قانعنمودن ديگرى تصور مىكرد و شايد اگر هر يك از آن دو تصور مىكردند كه خودشان قانع خواهند شد، از اول زير بار اين ازدواج نمىرفتند.