47
روز تعطيلى
ليلا بساط صبحانه را روى ميز چيد. اما هرچه در آشپزخانه سر و صدا كرد تا بلكه مصطفى از خواب بيدار شود، فايدهاى نداشت. مصطفى بعد از نماز صبح روى مبل به خواب رفته بود. ليلا گمان كرد طولانىشدن مهمانى ديشب او را خسته كرده است. اما وقتى چشمش به نوشتههاى دايى محسن افتاد كه به طور نامنظم هر ورق در جايى افتاده بود، فهميد كه مصطفى بعد از آمدن از خانه پدر ليلا تا ديروقت بيدار بوده و بىاختيار خوابش برده است. اما ليلا در اين روزها بيشتر مصطفى را كلافه مىديد تا خسته كه البته طبيعى هم بود. توصيههاى رييس ادارهاش، آقاى طاهرى، از يك طرف و نوشتههاى دايى محسن از طرف ديگر. گرچه ليلا هنوز آنها را نخوانده بود، اما بدون شك اعصاب مصطفى را به هم ريخته بود.