80است؟! هرگز!
اساس سخنِ گزيدۀ فلاسفه در استدلال به حدوثِ عالم، در همين مطالب است كه مىگويند: هستى متغير است و هر متغيرى حادث؛ پس هستى حادث است.
خلاصه سخن اينكه: مسئلۀ حدوث و خلقت عالم و احتياجش به علت تأثيرگذار و واجبالوجود و بىنياز از علت، از مسائل اساسى عقلى است كه انسانها، با فطرت خود آن را درمىيابند و نمىتوانند از آن رهايى يابند؛ هرچند آدمهاى لجوج آن را انكار كنند و عنادورزان، برضد آن تعصب بورزند. و هرگاه وجه استدلال بر اين حقيقت، بر مردم كاملاً روشن نباشد، مىتوانند در اين باره بر عقل فطرى خود اعتماد نمايند.
سير حركتى هستى، در فيلمى سينمايى
در روزگارى كه الحاد و خداناباورى آوازهاى داشت، چون از سوى يكى از قدرتهاى بزرگ جهانى حمايت مىشد، يكى از ماركسيستها مصاحبهاى كرده بود. اين شخص در گفتههاى خود اعتراف مىكرد كه نظريۀ ماركسيسم در تفسير هستى و وجود آن دست خالى است و حرفى براى ارائه ندارد. وى در توضيح سخن خود، به اين مثال تقريبى تمسك جست كه اگر سير حركت نظام هستى را در فيلمى سينمايى به تصوير كشيم، سپس آن را از آخر به اول تماشا كنيم و در جستوجوى ابتداى هستى، از اكنون به گذشته بازگرديم، به كجا خواهيم رسيد؟
اين سخن و مثال، پيامى رسا دارد و عبرتى است براى عاقلان تا دربارۀ آغاز هستى و وجود آن انديشه كنند.
وحدت نظام هستى، و ظرافت و شكوه آن
آنچه اين حقيقت بزرگ را بيش از پيش متجلّى مىسازد، ظرافت و استحكام و هماهنگى آفرينش، شكوه و وحدت نظامِ هستى و عجايب و شگفتىهاى آن است؛ بهگونهاى كه ديدۀ عقول را خيره و عاقلان را متحير مىسازد و فرد را نه تنها در برابر