97
فَوَاللهِ مَا زِلتُ مَدفُوعاً عَن حَقِّى مُستَأثَراً عَلَى مُنذُ قَبَضَ اللهُ تَعَالى نَبِيهُ(صلى الله عليه و آله) حَتَّى يومِ النَّاسِ هَذَا. 1
از زمانىكه خداوند پيامبرش را قبض روح كرد تا اين روز هميشه از حق خود راندهشده، و ممنوع از حق خويش بودهام.
اين حق اطاعت و بيعت است كه در زمان خلفاى سهگانه از ايشان غصب شده بود و حضرت نيز به وضوح بيان كرد كه از آن وضعيت رضايت نداشته است. همچنين حضرت على(عليه السلام) در خطبه شقشقيه به صراحت انتقاد و نارضايتى خود را از خلفا ابراز كرد و خلافت را حق الهى خود دانست. ايشان در اين خطبه فرمود:
آگاه باشيد! به خدا سوگند! ابوبكر جامه خلافت را بر تن كرد؛ درحالىكه مىدانست جايگاه من نسبت به حكومت اسلامى، چون محور آسياب است به آسياب كه دور آن حركت مىكند. او مىدانست كه سيل علوم از دامن كوهسار من جارى است و مرغان دورپرواز انديشهها به بلنداى ارزش من نتوانند پرواز كرد... تا اينكه خليفه اول، به راه خود رفت و خلافت را به پسر خطاب سپرد.
سپس آن حضرت براى مثال، اين شعر «اعشى» را خواند:
مرا با برادر جابر (حيان) چه شباهتى است؟ من همه روز را در گرماى سوزان كار كردم و او راحت و آسوده در خانه بود.
شگفتا! ابوبكر كه در حيات خود از مردم مىخواست عذرش را بپذيرند، چگونه در هنگام مرگ، خلافت را به عقد ديگرى در آورد؟ هر دو از شتر خلافت سخت دوشيدند و از حاصل آن بهرهمند گرديدند...