117
22. گريه امام حسين(ع) بر طفل شيرخوارش
سبط بن جوزى از هشام بن محمّد نقل مىكند: «چون امام حسين(ع) مشاهده كرد كه لشكر عمر بن سعد اصرار بر كشتن او دارد، قرآن را برداشت وبر روى سر گذاشت وندا داد: بين من وبين شما كتاب خدا وجدّم رسول خدا(ص) حاكم باشد. اى قوم! به چه جرمى خون مرا حلال مىشماريد؟ آيا من فرزند دختر پيامبر شما نيستم؟ آيا گفتار جدّم در حقّ من وبرادرم كه فرمود: «حسن وحسين عليهما السلام دو جوان بزرگوار بهشتند» به شما نرسيده است؟ اگر مرا تصديق نمىكنيد از جابر وزيد بن ارقم وابوسعيد خدرى سؤال كنيد. آيا جعفر طيّار عموى من
نيست؟
در اين هنگام طفلى كه به جهت عطش، بىتابى مىكرد توجه او را به خود جلب نمود. صدا زد: «اى قوم! اگر به من رحم نمىكنيد لااقل به اين طفل رحم كنيد». مردى از ميان قوم تيرى بر او زد واو را ذبح نمود. حسين(ع) شروع به گريه كرد وگفت:
اللهم احكم بيننا وبين قوم دعونا لينصرونا فقتلونا. فنودي من الهواء: دعه يا حسين! فانّ له مرضعاً في الجنّة. 1
بار خدايا! بين ما وبين قومى حكم كن كه ما را دعوت كردند تا ياريمان كنند ولى در عوض ما را به قتل رساندند. از آسمان ندايى داده شد: اى حسين! او را رها كن؛ زيرا براى او شيردهندهاى در بهشت است.