95اين ديوار تكيه داده بودم، در حالى كه غمگين بودم. ناگاه ديدم مردى خوشچهره و خوشلباس روبهرويم ايستاده است و به من نگاه مىكند. آنگاه به من گفت: اى على بن الحسين، چرا تو را ناراحت مىبينم؟ آيا براى دنياست [كه ناراحتى ندارد؛ زيرا] روزى آن آماده است و نيكوكار و بدكردار از آن برخوردارند. گفتم: بر آنچه تو مىگويى، ناراحت نيستم. گفت: آيا بر آخرتى كه وعده درستى است و مالك قاهرى در آن حكم مىكند، ناراحتى؟ گفتم: بر اين موضوع نيز آنچنان كه تو مىگويى، ناراحت نيستم. پرسيد: پس براى چه چيز ناراحتى؟ گفتم: از فتنه فرزند زبير [كه جامعه را به آشوب كشيده] مىترسم. گفت: اى على! آيا كسى را ديدهاى كه از خدا چيزى بخواهد و به او ندهد؟ گفتم: نه. سپس آن مرد از ديدهام غايب شد و به من گفته شد: اى على! اين مرد خضر (نبى) بوده است.
در اين روايت نيامده است كه خضر(ع) چيزى به على بن الحسين(ع) آموخت، بلكه خضر مىدانست كه آن حضرت همچون او اسم اعظم را مىداند. از اين رو، به او تسلى داد و فرمود كه دعا كند. 1
شفاى بيمار
«حبّابه والبيه» در حالى كه مىگريست، نزد على بن حسين(ع) آمد. وقتى آن حضرت سبب گريهاش را از او پرسيد، گفت: «فدايت شوم! اهل