89به ساحت مقدس حضرت اباعبدالله الحسين(ع) متوسل [شدم] و عرض كردم: اى حسين عزيز! دستم خالى است و كارى نكردهام و زاد و توشهاى براى آخرت خود تدارك نديدهام. تو را به جان مادرت، زهرا عليها السلام از من شفاعت نما تا خداوند مرگ مرا تأخير اندازد تا فكرى به حال خود نمايم.
بلافاصله پس از اين توسل، ديدم شخصى نزد آن دو نفر مأمور آمد و گفت: حضرت سيدالشهدا(ع) فرمودند: شيخ عبدالكريم به ما متوسل شده [است] و ما نيز در پيشگاه خداوند از او شفاعت كرديم تا مرگش را به تأخير اندازد و خداوند متعال تقاضاى ما را اجابت نموده است. هماكنون از نزد او خارج شويد! در اين موقع، آن دو نفر به هم نگاه كردند و گفتند: سمعاً و طاعةً. پس ديدم آن دو نفر به همراه فرستاده امامحسين(ع) [سه نفرى] صعود كردند و رفتند.
در اين وقت، احساس سلامتى كردم و به خود آمدم. صداى گريه و زارى اطرافيانم را شنيدم و متوجّه شدم كه بستگانم در اطرافم جمع شده[اند] و به سر و صورت خود مىزنند. خواستم دستم را حركت دهم،
ولى از شدت ضعف نتوانستم. آرام چشم گشودم و ديدم كه به رويم پارچهاى كشيدهاند. خواستم پايم را جمع كنم، ولى متوجّه شدم كه دو انگشت بزرگ پايم را بستهاند گويا مرا آماده غسل و كفن كرده بودند. به هر زحمتى بود، دستانم را تكان دادم و در آن حال شنيدم كه كسى مىگويد: ساكت شويد! گريه نكنيد! گويا بدن حركت دارد! همگان آرام شدند و رواندازى كه به رويم كشيده بودند، برداشتند و چشمم را