88شيخ عبدالكريم! كارهايت را انجام بده و وصيت كن؛ چرا كه سه روز ديگر خواهى مُرد. من از خواب بيدار شدم، در حالى كه متحير بودم، ولى عاقبت به خود گفتم: اين يك خواب معمولى بود و تعبيرى ندارد و آن را فراموش كردم. روز سهشنبه و چهارشنبه مشغول درس و بحث بودم و خوابى را كه ديده بودم، كاملاً از ياد برده بودم.
روز پنجشنبه كه درسها تعطيل بود، با بعضى از رفقا به باغ بزرگ مرحوم سيد جواد رفتيم. در آنجا قدرى گردش [كرديم] و مدتى را به مباحثه علمى گذرانديم. ناهار را [نيز] همانجا صرف كرديم و ساعتى خوابيديم. من نيز در گوشهاى به خواب رفتم. ناگهان لرزه شديدى سراسر وجودم را فراگرفت. دوستانم به سويم دويدند و هر چه عبا و روانداز همراه داشتند، روى من انداختند، ولى همچنان بدنم لرز داشت و در ميان آتش تب افتاده بودم. حالت عجيبى بود. حس كردم كه حالم بسيار وخيم است. به رفقا گفتم: كارى از دست شما ساخته نيست. زودتر مرا به منزلم برسانيد. آنان وسيلهاى فراهم كردند و مرا به شهر كربلا رساندند و وارد منزل نمودند.
در منزل، بىحال و بىحس در بستر افتاده بودم. بسيار حالم دگرگون شده بود. در اين ميان، به ياد خواب سه شب پيش افتادم. علايم مرگ را به وضوح مشاهده كردم و با در نظر گرفتن خوابى كه ديده بودم، مرگ را احساس كردم. ناگهان ديدم دو نفر ظاهر شدند و در طرف راست و چپ من نشستند. نگاهى به يكديگر كردند و گفتند: اجل اين مرد رسيده است. مشغول قبض روحش شويم. در همان حال عجيب با توجّه قلبى