163است] مىگويد: محمّد بن على هاشمى به من گفت: به خدا سوگند، من گمان دارم كه حضرت جواد از آنچه در دلهاست، آگاه است؛ چنانكه شيعيان مىگويند». 1
«داوود بن قاسم جعفرى» مىگويد: «در راه كه مىرفتم، ساربانى با من گفتوگو كرد تا من از حضرت جواد(ع) بخواهم كه او را با برخى از همراهانش در كارهاى خود وارد كند. به خدمت امام رفتم كه در اين باره با ايشان صحبت كنم. ديدم ايشان مشغول غذا خوردن است و گروهى نيز آنجا هستند. از اين رو، نتوانستم درباره آنچه مىخواستم، با ايشان صحبت كنم. حضرت به من فرمود: اى اباهاشم (كنيه داوود است) بخور. آنگاه غذايى را كه مىخورد، پيش روى من گذارد. سپس بىآنكه سخنى از آن ساربان بگويم، فرمود: اى غلام، آن ساربانى را كه ابوهاشم آورده است، ببين و او را [براى كارها] پيش خود نگاه دار». 2
«قاضى يحيى بن اكثَم» كه از دشمنان خاندان نبوّت و امامت بود، اعتراف مىكند: «روزى نزديك قبر پيامبر اكرم(ص)، امام جواد(ع) را ديدم. با ايشان در مسائل مختلفى به مناظره پرداختم و آن حضرت به همه آنها پاسخ داد. گفتم: به خدا سوگند، مىخواهم چيزى از شما بپرسم، ولى شرم دارم.
امام فرمود: من پاسخ را بدون آنكه پرسش را به زبان آورى، مىگويم؛