135
امام كاظم(ع) در راه مكه
«شقيق بن ابراهيم بلخى» مىگويد: «در سال 149ه.ق به حج رفتم. در «قادسيه» به فزونى جمعيت مىنگريستم. جوانى نيكوسيما را ديدم كه روى لباسهايش لباس پشمى پوشيده و نعلينى در پا دارد و تنها در گوشهاى نشسته است. با خود گفتم: حتماً از طايفه صوفيه است و مىخواهد بارى بر دوش مردم باشد. خوب است بروم او را نصيحت و ملامت كنم. نزديك رفتم. وقتى مرا ديد، فرمود: يا شقيق! (اجْتَنِبُوا كَثِيراً مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ) ؛ «از بسيارى از گمانها بپرهيزيد، چرا كه بعضى از گمانها گناه است». (حجرات: 12)
مرا واگذاشت و رفت. اين موضوع برايم بزرگ آمد. گفتم: چه كسى بود كه از نيّتم باخبر بود و مرا به نام صدا زد، درحالىكه مرا نمىشناخت؟ اين شخص جز بنده صالح خدا نبود. مىروم تا او را بيابم و از اين موضوع بپرسم. با شتاب در پى او رفتم، امّا از نظرم پنهان شد و او را نديدم تا به «واقعه» رسيدم. آنجا ديدم كه نماز مىگزارد، درحالىكه بدنش مىلرزد و اشكش جارى است. با خود گفتم: اين همان شخص