126دعاى حضرت، نخل خشكيده، سبز و پر خرما شد. حضرت ما را دعوت كرد و فرمود: «به نام خدا از آن بخوريد» و ما از رطبى خورديم كه در عمرمان مانند آن نخورده بوديم. در آنجا عربى بود كه گفت: «اين سِحر است». حضرت فرمود: «ما وارث پيامبران هستيم. دعا مىكنيم و خدا دعاى ما را مستجاب مىكند. اگر بخواهى و دعا كنم، تو مسخ مىشوى». مرد عرب گفت: «آن را از خدا بخواه». حضرت دعا كرد و مرد عرب به سگ تبديل شد. چون با آن حال نزد خانوادهاش رفت، خانوادهاش او را زدند و از خود راندند. آن مرد به سوى حضرت برگشت، درحالىكه اشك از چشمانش سرازير بود. حضرت بر او رحم آورد و دعا كرد و آن
مرد به حال اول برگشت. 1
برگرداندن بُرد
«ابراهيم بن عبدالحميد» مىگويد: «از مكه، بُردى خريدم و با خود پيمان بستم كه اين برد را نگه دارم تا كفن من باشد. به سوى «عرفه» رفتم و وقوف را به جاى آوردم. سپس به سوى مزدلفه رفتم و نماز مغرب و عشا را خواندم. آنگاه آن برد را زير سر نهادم و خوابيدم. چون بيدار شدم، آن را نيافتم. بسيار غمگين شدم. چون نماز صبح را خواندم، به همراه مردم به منا رفتم. به خدا سوگند! من در مسجد خيف بودم كه غلام امام جعفر صادق(ع) به سوى من آمد و گفت: جعفر بن محمد، تو را نزد خود مىخواند. بلند شدم و با عجله به سوى حضرت رفتم.