110به كوفه رسيديم، جابر را شادمان نديدم. روز بعد، از روى احترام، به ديدار جابر شتافتيم. ناگهان با منظرهاى شگفت روبهرو شدم. جابر درحالىكه مانند كودكان بر نى سوار شده و گردنبندى از استخوان گوسفند بر گردن افكنده بود و شعرهايى بى سر و ته مىخواند، از خانه بيرون آمد. نگاهى به من افكند، ولى هيچ نگفت. من نيز سخنى نگفتم. ولى از اين وضع، بىاختيار، گريهام گرفت. كودكان پيرامون من و او گرد آمدند. جابر بىخيال به راه افتاد و مىرفت و كودكان همه جا او را دنبال مىكردند. مردم به يكديگر مىگفتند: «جابر بن يزيد» ديوانه شده است!
چند روزى بيش نگذشت كه نامه خليفه، «هشام بن عبدالملك» به حاكم كوفه رسيد كه نوشته بود: تحقيق كن كه مردى به نام جابر بن يزيد جُعفى كيست؟ دستگيرش كن و گردنش را بزن و سرش را نزد من بفرست. حاكم از حاشيهنشينان، سراغ جابر را گرفت. گفتند: امير به سلامت باد! او مردى بود از فضل و دانش و حديث، برخوردار. امسال حجّ كرد و ديوانه شد و اكنون بر نى سوار است و با كودكان بازى مىكند. حاكم سراغ جابر و كودكان رفت و او را بر نى در حال بازى ديد و گفت: خدا را شكر كه از كشتنش معاف شدم». 1
پيشگويى خلافت عمر بن عبدالعزيز
«ابوبصير» در روايتى مىگويد: «با امام باقر(ع) در مسجدالنبى نشسته بوديم كه «عمر بن عبدالعزيز» با لباسهايى زيبا با رنگى روشن متمايل به