109چهار هزار نفر سپاه وارد شهر شما مىشوند و سه روز شما را از دم تيغ مىگذرانند و پهلوانانتان را مىكشند و ماتمى بزرگ بر شما وارد مىسازند و شما هم قدرتى براى دفاع از خود نداريد. تا اين رويداد، فرصت زيادى نمانده است. پس آماده باشيد و بدانيد كه رخ خواهد داد. مردم به سخنان پدرم بىاعتنايى كردند و گفتند: هرگز چنين نخواهد شد و فقط عده كمى از خواص بنىهاشم كه مىدانستند پدرم درست مىگويد، باور كردند. ديرى نپاييد كه ابوجعفر(ع) به همراه خانوادهاش و گروهى از بنىهاشم از مدينه بيرون رفتند. سپس «نافع بن ازرق» مدينه را محاصره كرد و مبارزان را كشت و نواميس را هم هتك كرد. پس از آن، مردم مدينه متوجّه شدند و گفتند: از اين پس، هرگز سخنان ابوجعفر(ع) را تكذيب نمىكنيم كه او غير از حقّ نمىگويد. همانا كه آنان خاندان رسالتند و همواره راستگو». 1
نجات جابر بن يزيد جعفى
«نُعمان بن بشير» در روايتى مىگويد: «در سفر حج با جابر بودم. جابر در مدينه نزد امام باقر(ع) رفت و در واپسين روز با آن حضرت وداع كرد و شادمان از نزدشان بيرون آمد. رهسپار كوفه شديم. در يكى از منازل ميان راه، شخصى به ما رسيد و نامهاى به جابر داد. جابر نامه را بوسيد و بر چشم نهاد و سپس باز كرد و خواند. ديدم هر چه نامه را مىخواند، چهرهاش گرفتهتر مىشود. نامه را به پايان رسانيد و پيچيد. از آن پس، تا