130
فَيالَيْتَ لَمْ انْظُرْ دَمِشقَ وَلَمْ اكُنْ
يَرانى يَزِيدُ فِى البلادِ اسيره 1
اى كاش وارد دمشق نشده بودم و يزيد اينگونه مرا در هر شهر و ديارى اسير نمىديد.
يزيد در جيرون 2 سرگرم ميگسارى بود و با اين پندار كه ديگر نه رسالتى مانده و نه دينى برجاست و آخرين مقاومت سپاه توحيد و يكتاپرستى در كربلا درهم شكسته شده است، مستانه مىخنديد و با ديدن سرهاى مقدس شهيدان و كاروان عشق و حماسۀ زينبى، ياوهگويى مىكرد:
لمّا بَدَتْ تِلْكَ الحُمُولُ وَ اشْرَقَتْ
هنگامىكه محملها رسيدند و آن خورشيدها بر اوج پشتههاى جيرون درخشيدند، چون صداى كلاغ برخاست،