63بلند فرياد برمىآورد: «اى مردم! آيا نمىخواهيد اسرارى را كه مولايم علىبن ابىطالب(ع) تا روز قيامت به من آموخته، بشنويد؟» مردم نيز
نزديك مىشوند و به فضايل على(ع)، گوش مىدهند. مأموران، براى نخستين بار در تاريخ اسلام، به ميثم دهانبند مىزنند !
گفت: آن يار كزو گشت سرِ دار بلند
جرمش اين بود كه اسرار هويدا مىكرد 1عمروبن حريث منافق، وقتى از خانه خود بيرون مىآيد و جمعيت فراوانى را مىبيند و سخنان مؤمنانه و آتشين ميثم را مىشنود، خود را با شتاب به نزد عبيدالله بن زياد در دارالاماره مىرساند و گزارش مىدهد، ميثم فضايل على(ع) را بيان مىكند. اگر اين سخنان ادامه پيدا كند، مردم كوفه عليه امير قيام مىكنند. آنگاه عبيدالله به مأمور محافظ خويش كه بالاى سرش ايستاده بود، مىگويد: «برو زبان ميثم را هم قطع كن». وقتى مأمور نزد ميثم مىآيد كه دستور عبيدالله را اجرا كند، ميثم اعلام آمادگى مىكند و مىگويد: «ديدى كه پسر زن ناپاك مىخواست ادعاى من و مولايم على(ع) را تكذيب كند و نتوانست؟!» 2 بههرحال، امويان خونآشام، زبان ميثم را بريدند. درحالىكه او بالاى دار بود و از بينى و دهان او خون غليظ جارى مىشد؛ همانطور كه مولا على(ع) فرموده بود. روز سوم نيز در حال جان دادن بود كه يكى از مأموران دژخيم بنىاميه با نيزهاى به پهلوى وى زد و گفت: «به