262سخن گفتنش بر اين دلالت مىكند كه راه جدال و محكوم كردن او را با منطق خود، در پيش گرفته است: «آنان كه با آن سه نفر بيعت كردهاند، با من نيز بيعت كردهاند؛ پس چه شد كه بيعتشان را با آن سه نفر پذيرفتى و درباره من آن را نپذيرفتى؟»
امامدر نامه ديگرى مىنويسد:
برادرت، يزيد امير ابوبكر در شام بود و به بيعت عمر در مدينه گردن نهاد. تو امير عمر بودى و به بيعت عثمان در مدينه سر سپردى. اكنون نيز به بيعت با من بايد گردن نهى؛ زيرا همه آنها يكسانند.
امامبا بيعت مهاجر و انصار و پس از اصرار فراوان آنان، زمام خلافت را به دست گرفت و چون معاويه را فرد صالحى نمىدانست، او را از استاندارى شام عزل كرد. به امامگفتند: «شما مهلت دهيد تا بر كارهاى كشور مسلط شويد، آنگاه او را عزل كنيد». فرمود: «به خدا سوگند! يك روز هم نمىتوانم او را در اين مسند بپذيرم». بنابراين، معاويه دنياطلب، سر به شورش نهاد و خونخواهى عثمان را بهانه و على(ع) را به دست داشتن در كشتن او متهم كرد. اميرمؤمنان(ع) در اين هنگام آن نامه را نوشت و فرمود:
چرا سر به شورش نهادهاى؟ دو چيز را مىتوانى دليل اين شورش بدانى:
1. خلافت من نامشروع است، درحالىكه با خلافت پيشينيان از نظر كم و كيف يكسان است؛ يعنى بيعتكنندگان با آن سه نفر، با من نيز بيعت كردند.
2. دست داشتن من در قتل عثمان كه اگر از عقلت بپرسى و هوا و هوس را كنار نَهى، مرا بىگناهترين فرد در كشتن عثمان مىيابى.
بنابراين، امامدر پى بيان مسئلهاى كلامى و عقيدتى نيست، بلكه به دنبال از ميان بردن عذر انسان شورشگرى است كه مىخواهد اوضاع را به هم بريزد و اماممىخواهد او را با منطق از مركب شر پايين بياورد؛ چنانكه با طلحه و زبير و خوارج كرد تا بتواند از جنگ و خونريزى جلوگيرى كند.