71آن شب در خواب ديدم كه حضرت «مسيح(ع)» و «شمعون بن حمّون الصّفا» و جمعى از حواريين، در كاخ قيصر اجتماع كردهاند. آنها در همان مكانى كه تخت بر آن قرار داشت، منبرى از نور كه بلندى آن به آسمان مىرسيد، نصب نمودند. در آن حال، شخصى با هيبت و وقار فوقالعادهاى، درحالىكه چهرهاش چون نور ماه مىدرخشيد، وارد شد و به دنبال او جمعى مانند وى با چهرههاى بسيار زيبا در آن مجلس حضور يافتند. در رؤيا به من فهماندند كه وى پيامبر آخرالزمان، يعنى محمد(ص) و آن همراهان نورانى، اهل بيت طاهرين او مىباشند.
حضرت مسيح و همراهانش به استقبال ايشان رفته و در برابر آنها خضوع كردند. پيامبر اسلام بعد از لحظاتى به مسيح رو كرد و فرمود: «اى روح الله، آمدهام كه از وصى تو، يعنى شمعون، دخترش مليكا را براى اين فرزندم (درحالىكه اشاره به يكى از اختران نيكنظر پيرامونش مىنمود) خواستگارى كنم». در آن حال به فردِ مورد نظرِ محمد(ص) نگريستم. او «حسن بن على العسكرى(عليهما السلام)» نام داشت. مسيح(ع) نگاهى به شمعون كرد و فرمود: «اى شمعون، آگاه باش كه عزّت و شرافت ابدى بهسويت آمده، شتاب كن كه نسل خويش را به نسل محمد(ص) پيوند دهى!» جدّ من شمعون نيز با