70اين بين، قيصر مايل بود كه نوۀ عزيزش را به عقد يكى از نوههاى پسرى خويش در بياورد و اين مسئله، امرى بسيار طبيعى مىنمود.
قيصر روم براى تحقق خواستهاش، مجلس عقد باشكوهى آراست. در اين مجلس، اعيان و اشراف حواريين، علماى مسيح و نيز صدها نفر از بزرگان دربار حضور داشتند. قيصر در صدر مجلس، بر تختى مرصّع از طلا نشسته و در كنار خود تختى براى عروس و داماد گذاشته بود. هنگامى كه عالم بزرگ نصرانى، شروع كرد به خواندن مقدمات خطبه عقد، ناگاه محل نشستن داماد به هم ريخت و او از تخت به زمين افتاد؛ بهگونهاى كه بيهوش شد. رخداد عجيبى بود. رنگ از رخسار قيصر و حاضران پريد. مليكا نيز بسيار متعجب و به شدت مضطرب شد. ازاينرو بنابر صلاحديد بزرگ نصارى، آن مجلس به زمان ديگرى موكول شد. 1
ماجراى آن روز، سخت افكار مليكا را به خود مشغول كرد. او از همان ابتدا به اين ازدواج بىميل و به داماد بىعلاقه بود تا اينكه خواب عجيبى ديد. وى خواب و رؤياى خود را اينچنين بيان كرده است: