143
التكذيب، و لا اذ كنت في الجاهلية، فلمّا رأي رسول الله(ص) ما غشيني ضرب في صدري ففضت عرقاً، و كأنّما انظر الى الله عزوجلّ. 1
من در مسجد بودم كه مردى داخل مسجد شد تا نماز گزارد، او قرائتى خواند كه من بر او انكار كردم. (و قرائتش را غلط داشتم) فرد ديگرى داخل شد و قرائتى خواند غير از قرائت رفيقش. و چون نماز تمام شد همگى بر رسول خدا(ص) وارد شديم. من عرض كردم: اين فرد قرائتى خواند كه من بر او انكار كردم (و صحيحش نداشتهام) و ديگرى وارد شد و قرائتى غير از قرائت رفيقش خواند. رسول خدا(ص) دستور داد تا هر دو قرائت كنند، هر دو خواندند و حضرت هر دو را تحسين نمود. و من با آنكه در آن هنگام در جاهليت نبودم ولى نسبت به پيامبر(ص) شك كردم. چون رسولخدا(ص) مشاهده كرد كه چنين حالتى بر من عارض شده بر سينهام زد به طورى كه از شدت فشار عرق كردم و (شك از دلم رفت) گويا كه به خداى عزوجل نظر مىنمودم.
ابن هشام نقل كرده:
انّ فضالة بن عمير الليثي اراد قتل النبي(ص) و هو يطوف بالبيت عام الفتح، فلمّا دنا منه قال رسول الله(ص): أفضالة؟ قال: نعم، فضالة يا رسول الله! قال: ماذا كنت تحدث به نفسك؟ قال: لاشيء، كنت اذكر الله. فضحك النبي(ص)، ثم قال: استغفرالله، ثم وضع يده على صدره فسكن قلبه. فكان فضالة يقول: والله