90باريكى بود. همهاش به توكّل و توسّل طى راه مىكرديم، ولى الحمدلله بسيار خوش مىگذشت. به اختيار سوار مىشديم، به اختيار پياده مىشديم. با حواس جمع نماز مىكرديم. به تأنى و خوش خوش مىرفتيم.
خلاصه بعد از چاى، كربلايى محمد خودش تنها آمد؛ از رفقا و شترهايش پيش افتاده بود كه راهنماى ما باشد. آمد يك پياله چاى خورد و گفت: پشت اين كوه اطاقى است برخيزيد، برويم آنجا شما زير سقف باشيد، ما بيرون سر مىبريم و شبى را همينجا مىمانيم. ما برخاسته بارها را بار كرديم و من سوار شدم. به اتفاق او رفتيم. به قدر يك ميدان به طرف كوه، و از پشت كوه رفتيم رسيديم به عمارتى كه يك اطاق كوچك و سقف كوتاهى داشت كه مسكونى بود و در جنب آن يك اطاق مالى هم بود كه خيلى كوچك و پست بود، قاطر و خر را در آنجا شد جا بكنى. يابو نشد، آن را بيرون بستيم و خودمان هم با نهايت وجد و سرور كه حالا در همچو جايى كه نه آبادى است نه آدمى، همچو جايى برايمان پيدا شده رفتيم در اطاق. ابداً آنجا سكنه نداشت. مىگفتند تابستانها آبى پيدا مىكند، [38] مىآيند زراعت مىكند و زمستانها مىروند. آبى هم بالفعل نداشت. ديگر مىگفتند اينجاها هر وقت برف مىآيد، ابداً تا مدتى نمىتوان عبور و مرور كرد. بسا آنكه به قدر يك تير برف بيايد. حضرت رضا - عليهالسّلام - خيلى به ما مرحمت فرمودند. با آنكه فصل برف بود و هوا هم خالى از استعداد نبود، ما به سلامتى الحمدلله گذشتيم. شب را در آن اطاق سر برديم. اندك آتشى كه مىكردى، مثل حمام مىشد. هيزم و يوشن هم كه از اندازه بيرون بود. سرشب كربلايى محمد، كشكى ساييد، براى ما آورد، نان خورشى ديگر نبود با ميل هر چه تمامتر خورديم. سحر برخاستيم از خواب، طبخ چاى نموده، صرف نموديم. چايى بسيار بسيار خوبى شده بود، آب كه آنجا نبود، كربلايى محمد قدرى آب توى مشك كه با خود حمل كرده بود داشت، داد ما ترتيب غليان و چاى داديم.
بعد از چاى تخميناً دو سه ساعتى به صبح [سه شنبه نوزدهم رجب] داشتيم، بار كرديم، ساربان ها شترها را جلو انداختند، ما در عقب آنها افتاديم كه راه را گم