89وداع با ما آمد، و وداع گفت و رفت. سيّد مىگفت اين محل سابقاً جايگاه تركمن بود. زير همين كوهها مىماندهاند و قافله را مىزدند و مىبردند و اهل اينجا از ترس آنها نمىتوانستند آنجا بمانند و زراعت كنند.
خلاصه رفتيم تا آنجايىكه كربلايى محمّد گفت به ما مىرسيد. شترها را متفرّق كرده بودند در بيابان به جهت چرا، و از راه هم دور بودند. ما رسيديم به جايى كه از يوشن و بته يك محوطهاى درست كرده بودند. آتش در وسط او كرديم و لقمه نانى خورديم. خواستيم غليان بكشيم ديديم آب به قدر يك غليان نيست. ميرزا رضا هر قدر آب بود در غليان كرد و باقى را ريگ ريخت تا به اندازه شد و غليانى ترتيب داد. با اين كثافتكارىها خيلى غليان خوبى شده بود.
ميرزا عبدالكريم رفت به سراغ ساربان، پس آمد و گفت: مىگويد شما برويد به جميل، سرچشمه آبى، زير درخت بيدى پياده شويد، غليانى بكشيد، من به شما مىرسم. ما هم سوار شديم. روز سردى بود. فىالجمله بادى هم مىآمد. همه جا آمديم تا بعد از ظهر رسيديم به آن چشمه، پياده شديم. خواستيم آب به جهت خوردن و به جهت وضو برداريم؛ ديديم از بس رجن و گلآلود است بكار [36] نمىخورد، چرا كه تقريباً به قدر هزار گوسفند سر اين جزئى آب ريخته بودند و آبى نگذاشته بودند. اين خوردهاى هم كه بود كثيف و سياه و گلآلود بود. مدتى صبر كرديم تا گوسفندها رفتند، و فىالجمله آب رو به صافى رفت. از پياله ميرزا رضا از روى آب، هموار هموار برداشت، توى آفتابه كرد، وضويى گرفتيم و رفتيم ما بين دو كوهى نماز ظهر و عصر را به جماعت كرديم. خيلى سرمامان شده بود، برگشتيم آمديم زير درخت، سر آب آتشى افروختيم. ديديم ساربان نيامد. بنا شد به هر طورى هست چايى بخوريم. ميرزا رضا دستمالى روى آبگاه سماور گرفت و آب را صاف كرد و از همان آتشها درش انداخت، آب جوش آمد، و طعم رجنش هم رفع شد. طبخ چايى كرد. چايى بسيار خوبى شده بود. از اغلب وقتها بهتر شده بود، و بهتر اثر كرد.
اين راهها راههايى است كه كسى از آنها عبور نمىكند مگر كمى در كم. وقتى ما از اوّل منزل تا آخر منزل كه مىرفتيم، يك نفر آدم نمىد[يد]يم. جاده يك راه