251
بعقوبيه
روز جمعه چهاردهم [ربيع الثانى]، نصف شبش از قزانيه سوار شديم، و يك از آفتاب برآمده، وارد بعقوبيه شديم. چهار فرسخ راه بود. سر جسر، [300] هر آدمى، دو قمرى داديم و گذشتيم. در خانى دم بازار، مقابله قهوهخانهاى منزل كرديم و روز را آنجا به سر برديم. قدرى هندوانه، روز گرفتيم، و براى شب چلو و گوشت و بادنجان و آلو سياه ترتيب داديم.
بعقوبيه، بسيار مردمان ناصبى بدى دارد. ميرزا رضا وقت غروب رفت در مسجدى كه آبى از چاه آن مىكشيد. يك كور ولد الزنايى اذيت زيادى به او كرده بود. باز خيلى خدا به او رحم كرد كه زنده برگشت. در اثناى راه قزانيه رسيديم به دهى كه آن را علىآباد يا دولتآباد مىگفتند. بسيار ده آبادى بود. چندين قهوهخانه معتبر و دكان و بازار معتبر و آبهاى بسيار و باغهاى بسيار در آن مشاهده شد. در عربستان چنين جايى نديده بودم.
روز شنبه پانزدهم [ربيع الثانى] نيز در آنجا بوديم. چاروادار در آنجا لنگ كرد كه تتمه مالهايش-ان از ط-رف كاظمي-ن برس-د. قدرى از روز گذشته آمدند. امشب را ان شاءالله بار مىكند.
روز يكشنبه شانزدهم [ربيع الثانى] نيز مبتلى به بعقوبيه بوديم. چاروادار پول مىخواست از اهل قافله كه قرض خود را به كاروانسرادار كه كاه و جو از او گرفته بود بدهد، و مخارج راه هم بكند؛ آنها نداشتند. از اين جهت لنگ كرد. حال بنا شد كه دو مال خود را نزد صاحب كاروانسرا گرو گذارد، و سه ليره ديگر بگيرد و از حضرات اصفهانى دو نفرى بروند به ارض كاظمين - عليهما السّلام - پولى قرض كنند و برگردند، طلب كاروانسرادار را بدهند، و دو مال را سوار شوند و خود را در راه به ما رسانند، و بنا شد كه يكى از آن دو مال، سوارى من باشد و من به جاى آن شخص كه سوار مال من مىشود، در تاى كجاوه او بنشينم، و امشب ان شاءالله حركت كنند. الحكم لله و الامر اليه و لاحول و لاقو الاّ به.
روز دوشنبه هفدهم [ربيع الثانى] نيز متبلى به اين ارض خبيثه بوديم. مكارى ملعون اهمال در حركت مىكند. صاحب كاروانسرا قبول نكرده كه پول به او بدهد، و مالى از او گرو بردارد؛ لهذا او هم مانده تا پول به او برسد، و آن دو نفر ديشب رفتند