140الحمدلله تا توانستم خود را از بركت ائمه هدى - عليهمالسّلام - حفظ كردم، مگر در كشتى كه احتمال كلى مىدهم كه پوستينم نجس شده باشد. چند تا از عملهجات كشتى در حالتى كه تر بود و دست آنها هم تر بود، دست بر آن گذاشتند و عجالتاً با او نماز نمىكنم.
بادكوبه
روز چهارشنبه شانزدهم [شوال]، پيش از ظهر از كشتى بيرون آمده، وارد شهر بادكوبه شديم. بارها را بار گارى كردند و خودمان پياده آمديم. اول رفتيم به سراى حاجى آقا، اطاقى خوبى آنجا به دست نيامد. رفتيم به سراى ديگرى. حجرهاى در زاويه گرفتيم. زمينش فرش چوب بود. نصف بيشتر اطاق از كمر چوب بود. يعنى نصف اطاق را تخته پوش كرده بودند، مثل طاقچه وسيع بزرگى، گويا به جهت رطوبت زمين چون لب درياست، چنين مىكنند؛ چنانچه سقفهاى همه عمارتهاى بادكوبه نيز از چوب است يا از سنگ. به جهت آنكه چون لب دريا است، بارندگى زياد مىشود. سقف اين حجره ما هم چوب بود.
خلاصه ما با حملهدارها تماماً در آن اطاق منزل كرديم. چراغ لانپا [كذا] از خودشان آوردند. از هر نفر شبى يك عباسى روسى مىگيرند كه يك قران ما خورده زيادتر باشد. شب را نان و كبابى در آنجا گرفتيم كه نه نانش را مىشد بخورى و نه كبابش را. نان سنگگ نبود، نان يخه گرفتيم. اين قدر سخت بود، نانش كه مثل پوست گاو هرچه مىجويدى جويده نمىشد، و كبابش هم بسيار سفت بود. نانش با آنكه بسيار پاك و خوش رنگ است، ابداً طعم ندارد، بلكه طعم بدى مىدهد و بسيار دير جويده مىشود. بو هم ندارد. و نانهاى روسىاش هم همينطور، اما بسيار كلفت مىپزند. مثل يك نازبالش مىماند. با كارد پاره مىكنند، اما بسيار مغز پخته است. نمىدانم آردش چطور است كه اينقدر نانش سفت و سخت مىشود.
سبزيجات خوب آنجا پيدا مىشود. همه جور متاعى كه در عالم است، آنجا مىگويند هست، اما همه گران حتى همان سبزيجاتش هم گران است. مثلاً ميرزا رضا يكدانه ترب گرفته بود به دو كپك كه هر كپكى يك شاهى ماست و چند دانه