108ديده نمىشد. به چند آبادى و قهوهخانه در اثناى راه گذشتيم.
طرق
بعد از ظهر تخميناً دو سه ساعت به غروب مانده رسيديم به طرق. سر سه فرسخى بلكه زيادتر، گنبد مطهر نمايان است. هركس هر جا ديده، سنگى و علامتى گذاشته. به طرق كه رسيديم، پياده شديم براى نماز. ميرزا رضا رفت به قهوهخانهاى كه من او را نديدم. ميرزا عبدالكريم رفت به قهوهخانه ديگرى كه او را ديدم. جلو اين قهوهخانه جوبى و پلى بود. دهنه يابو را گرفته رفتم درب آن قهوهخانه كه ببينم ميرزا عبدالكريم كجا رفته و چه مىكند. شاگرد قهوهچى آمد بيرون و جلو يابو را گرفت و پس پس، او را از روى پل برگردانيد. يابو افتاد توى جوب و خرجين و آنچه در توى آن و بر روى آن بود بالتمام رفت زير آب و پاى [70] يابو هم زخم شد و خون از آن جارى شد. بعد بيرونش آوردند و اسبابش را از روى آب گرفتند و دو مرتبه بار كردند. خيلى اوقاتم تلخ شد. قدرى فرياد و داد سر برادر و رفيق كرده كه چرا مرا و مالها را واگذاشتند و رفتند پى راحتى خود. متوسّل به حضرت امام رضا - عليهالسّلام - شدم كه اسباب و آنچه در خرجين است عيبى نقصى نكند. الحمدلله از بركت آن بزرگوار همينطور هم شد. اگر چه همان حين تمام آنها همه يخ كرد، به قسمتى كه تا مدّت زمانى بعد از وقوع اين واقعه مبتلا بوديم به يخ و ترى اين اسباب، و به مشقت زياد آنچه روى خرجين بود و يخ كرده بود بيرون آورده شد. اما الحمدلله نقصان ديگرى وارد نيامده بود. دو جعبه گز بود. ابدا عيبى نكرده بود. تربتهاى كفن همه گل شده بود. بعد از چند روز خشك شد.
دروازه مشهد مقدس
خلاصه بعد از اين واقعه، بنده رفتم توى همان قهوه خانه، نماز كرده، دو پياله چاى خورده و غليانى كشيده، سوار قاطر ميرزا رضا شدم، و يابو را كسى سوار نشد و رفتيم تا اول مغرب، بلكه قدرى گذشتهتر رسيديم به دروازه مشهد مقدّس.