105منزل در كاروانسراى خشت و گلى كه در اجاره سيدى از اهل قدمگاه بود كرديم، نه در كاروانسراى شاه عباسى، به جهت آنكه اطاقهاش در نداشت، و آن كاروانسرا، اطاقها و طويلهاش همه در داشت. در اطاق محقر كوچكى بنه و اسباب را پايين آورده و حقير رفتم به زيارت قدمگاه، و زود مراجعت كرده، صرف غليان و چاى نموده، براى نماز مغرب و عشا به اتفاق ميرزا رضا ثانياً رفتيم. هيچ كس آن وقت در توى آن گنبد نبود. چراغى هم مطلقا نبود. بعد از نماز، ميرزا رضا مىخواست زيارت كند و قدمهاى مبارك را ببيند و ببوسد. گوگرد زد و ديد و بوسيد. قلعه قدمگاه، جمعيت بسيار دارد. سادات بسيار دارد. ظاهراً مىگفتند فعلاً دو هزار سيد از مرد و زن و كوچك و بزرگ دارد. شب برف آمد. سحر كه برخاستيم ديديم برف زياد نشسته، خيلى متوحّش شديم، به جهت حركت صبح [شنبه 7 شعبان] اولاً خيال كرديم بمانيم، بعد فرستاديم توى آن كاروانسراى سلطانى كه اگر كسى حركت مىكند ما هم بكنيم و الاّ بمانيم. ميرزا عبدالكريم رفت و زود مراجعت كرد و گفت ميرزا عبدالله خانى است از اهل تلگراف خانه، مىرود برَود قوچان به جهت رياست تلگراف خانه، چند نفرى هم با او هستند. آنها حركت مىكنند و گفتند هر وقت ما سوار شديم، شما را اطلاع مىدهيم. ما مشغول دست و پا جمع كردن شديم، و بار و بنه را بار كرديم كه آدمش آمد خبر داد كه آنها رفتند. ما به عجله سوار شديم. يك ميدان راه رفته به آنها رسيديم. الحمدلله برفى ديگر نمىآمد و هوا هم پر بد نبود.
فخرداود
سه فرسخ راه از قدمگاه تا فخر داود است. يك فرسخ به فخرداود مانده، بنا كرد خرده خرده برف آمدن، و باد هم مىآمد، اما چندان شدّتى نداشت. زياد مايه وحشت شد. سرد هم شد. به هر طور بود با توسّل و التجا رسيديم به فخرداود. رفتم در خانهاى منزل كنيم. [66] صاحبخانه ديد برف مىآيد و ما مضطربيم. گفت: شبى دو هزار مىگيرم. ما طرح كرديم. با ميرزا عبدالله خان رفتيم رو به كاروانسراى سرپوشيده؛ ديديم جمعيت بىاندازهاى از مال و آدم آنجا جمع است. آن شخص هم