58تلاوت كنندۀ قرآن، اتّهام و نسبتى وارد سازند. نظر آنها به اينجا منتهى گرديد كه اين اتّهام را بههنگامى كه محمّد(ص) در موسم حج مشغول خواندن قرآن است، وارد ساخته، در ميان شركت كنندگان شيوع دهند... امّا دربارۀ عناوين اتّهام، اين نسبتها را بهمشاوره گذاردند: كاهن، مجنون، شاعر و ساحر .
با يكديگر مشورت كردند كه محمّد(ص) را با كدام يك از عناوين فوق متّهم سازند، وى را كاهن بنامند و يا مجنون و يا شاعر و يا ساحر؟... تا اينكه نوبت اظهار نظر به مسنترين و صاحب نظرترين ايشان يعنى«وليدبن مغيرۀ» رسيد، وى همۀ پيشنهادهاى آنها را بدين بيان مردود دانست:
به خدا قسم در كلام محمّد(ص) شيرينى و حلاوتى است مانند اينكه اصل و ريشهاش خرماست و شاخه و فرعش ميوۀ چيدنى، شما از نسبتها و اتّهاماتى اين چنين بهرهاى برنخواهيد گرفت مگر آنكه بطلان خويش را بهاثبات رسانيد، بنابراين به عقيدۀ من بهتر است كه اين طور شايع گردانيم:
محمّد(ص) ساحرى است كه با گفتار خويش ميان شخص و پدرش، ميان فرد و برادرش، بين شخص و همسرش، و ميان فرد و عشيرهاش، جدايى مىافكند؟
اين تحيّر تاريك و اضطراب كور كه عقل و انديشۀ ايشان را زير پوشش خود گرفته، و صبر و بردبارى و « كظم غيظ » را از آنها ربوده بود (آنسان كه وليد آن را توصيف نمود و چه درست وصف كرد...)، تحيّرى بود كه از ناحيۀ استماع نظم و بيان قرآن حاصل گشت، نه از راه درك و فهمى كه از دقائق تشريع و ظرائف قانونگذارى و شگفتيهاى اسرار آفرينش مندرج در قرآن داشتند و نه به جهت مسائل غيبى قرآن كه نمىتوانستند نسبت به آنها مؤمن گردند و خبرهاى اين كتاب آسمانى از قرون گذشته كه قدرت شناخت و باور آن را نداشتند...
...نور وحى همچنان فروزان بود و سال به سال درخشندهتر و فروزانتر مىشد... و محمّد(ص) در علنى و آشكار كردن رسالت خويش اصرار مىورزيد...
تا بالاخره براى نخستين بار قرآن را بهصورت آشكار بر اعراب مكّه و همۀ آنها كه بههمراه ايشان به طواف كعبه آمده بودند. در مناسبتها و مراسم حج و در ميان بازارها، برخواند.
قريش خويش را براى متّهم ساختن محمّد(ص) و ستيز با وى آماده مىساخت.