47پس از جهدها و كوششهاى فراوان و طولانى، محو نخواهد شد.
شگفت انگيز اينكه « مارگيلوث » در بحث و تحقيق خويش رياكاريها، تقلّبها و بلندپروازىهاى فراوانى را مرتكب گشته است كه بر شالودۀ همانها اين « عقل 1» را بنا كرده و سازمان داده است.
خوانندۀ گرامى تو بر پايۀ رأى، عقيده و نظر خويش « مارگيلوث » و همپالكىهاى وى را به محاكمه مكش، بلكه محاكمه و دادرسى او را به مستشرقى چونان خودش واگذار، وى « آرپرى » صاحب كتاب « معلّقات سبع » مىباشد كه در خاتمۀ كتاب مزبور، اقوال و نقطه نظرهاى « مارگيلوث » را نقل نموده و آنها را مورد تكذيب و تخطئه قرار داده و نظر كلّى خويش را اينچنين ابراز داشته است:
سفسطه (و اگر از روى ترس و بيم نگويم غش و تقلّب) در برخى از دلائلى كه « استاد مارگيلوث » ارائه داده است، به صورت جد و حتم امرى روشن و مبرهن مىباشد و بهراستى كه (سفسطه و تقلّب) به شأن و مقام شخصى چون او كه بهحق و بدون ترديد از بزرگترين پيشوايان علم در عصر خويش بهشمار مىآيد زيبنده نيست، اين حكم بسيار رسوا و زشت است نه تنها دربارۀ ( مارگيلوث ) كه دربارۀ همۀ مستشرقان و كاهنان و پيشگويان همانند وى و نيز در مورد انديشهها و نظرات و افكار قشرى و خشكى كه ابراز داشتهاند!
لكن در نظر من عجيب اين است كه « مالك » بر ذكر اين « ماجرا و داستان غربىِ ادبى » و بر تأثير آن روى « عقل جديد » تكيه نموده و سپس از آن به نتيجۀ ديگرى منتقل شده است، وى مىگويد:
بنابراين « نفس مشكله » 2 با وضع ثابت خود از محدودۀ ادب و تاريخ مىگذرد و در شكلى مباشر و رو در رو، كلّ شيوۀ تفسيرى كهن را وجهۀ همّت خويش و مورد سئوال قرار مىدهد. اين تفسير كه با اسلوبى نوين بر شيوۀ مقايسه و تطبيق استوار مىباشد بر « شعر جاهلى » چونان حقيقتى غير قابل ايراد، اعتماد كرده است.
امّا بههر صورت ممكن است « اين مشكله » به پيروى از تصوّر و تحوّل نوين در تفكّر اسلامى، منقلب و متحوّل گردد و لااقل تغيير و انقلابى درسطح ضرورى و لازم، بدين مفهوم كه شيوۀ كهن تفسير قرآن چه در بُعد حكمت و آموزش و چه در جهت