365آرى... اين سخن بهراستى سنگين است! و بهراستى چه ساختارى! آن هم نه تنها براى انديشه و تاريخ كه تاكنون نيز استمرار دارد، بلكه براى خود جريان وحى، جريانى كه پس از 23 سال پايان يافت.
آيا اين سخن ناخود آگاه بود؟ يا يك احساس؟ يا علم و آگاهىاى كه از تفكّر و اراده صادر مىشد؟
تمام اين واژهها، هنگامى كه در برابر نتايج موضوعى كه از يك سو از « مَنِ » محمّد(ص) و از سوى ديگر از « سخن سنگين » كه همان قرآن است، مىشناسيم از معنى تهى مىشوند.
بىترديد در چنين پيشآگاهى كلّىاى مىتوان رغبت ناخود آگاه ذاتى را ديد كه خود را در گرداب آينده فرو مىافكند و نيز مىتوان تصوّر كرد كه فيلسوفى نيز همانند « نيچه » را همين راه، نظام و شيوۀ فلسفى خود را به طرزى جالب و باشكوه بنا كند. و ليكن در اينجا پيش آگاهىهايى هست كه بهخاطر موضوع مشخّص شدۀ خود نمىتوانند بدون شناخت پيشين و فراگير خود نسبت به اين موضوع، آن را تفسير كرده و قابل درك و شناخت باشد. براى توضيح اين نكته به دو نمونه از اين پيش آگاهىهاى ويژه پيرامون يك موضوع مرزبندى شده و مشخّص، اشاره مىكنيم.
نمونۀ اوّل :خداوند مىفرمايد:
« ما بر تو بهترين قصّهها را مىخوانيم بدانچه وحى كرديم به تو اين قرآن را و همانا تو پيش از اين از غافلان بودهاى 1».
آيا اين آيه سر آغاز داستان يوسف نيست؟...
ما در اين آيه كه شبيه تأكيد آغازين بوده و به وسيلۀ نقد تاريخى اثبات شده است، در مىيابيم كه پيغمبر (ص) پيش از نزول قرآن نسبت به اين داستان كاملاً ناآگاه بوده است. حتّى مىتوان گفت كه اين « ناآگاهى » عنصرى اساسى براى بار شخصى وى بهشمار مىآمده است. بنابراين روياروى ما بدون هيچ ترديدى، آغازى است براى جريان وحى. وحيى كه دربارۀ موضوع كاملاً مشخّص شدهاى كه همان داستان يوسف است، نازل شده است. داستانى كه تا همين لحظه با انديشۀ محمّد(ص) بيگانه بوده است.
دليل ما بر عدم آگاهى پيامبر از اين موضوع دو واقعيّت زير است كه بايد آنها