338
تَصَدَّقْ عَلَيْنٰا إِنَّ اللّٰهَ يَجْزِي الْمُتَصَدِّقِينَ
و چون نزد يوسف شدند گفتند: اى پادشاه ما و كسانمان بينوا شدهايم و كالايى ناچيز آوردهايم، پيمانه تمام ده و به ما بخشش كن كه خدا بخششگران را پاداش مىدهد.
89- قٰالَ هَلْ عَلِمْتُمْ مٰا فَعَلْتُمْ بِيُوسُفَ وَ أَخِيهِ إِذْ أَنْتُمْ جٰاهِلُونَ
گفت: دانيد كه وقتى نادان بوديد با يوسف و برادرش چه كرديد.
90- قٰالُوا أَ إِنَّكَ لَأَنْتَ يُوسُفُ قٰالَ أَنَا يُوسُفُ وَ هٰذٰا أَخِي قَدْ مَنَّ اللّٰهُ عَلَيْنٰا إِنَّهُ مَنْ يَتَّقِ وَ يَصْبِرْ فَإِنَّ اللّٰهَ لاٰ يُضِيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِينَ
گفتند: مگر تو يوسفى؟ گفت: من يوسفم و اين برادر من است، خدا به ما منّت نهاد كه هر كه بپرهيزد و صبور باشد خدا پاداش نيكوكاران را تباه نمىكند.
91- قٰالُوا تَاللّٰهِ لَقَدْ آثَرَكَ اللّٰهُ عَلَيْنٰا وَ إِنْ
خوددارى كند پس نداكرد كه همه را از نزد من بيرون كنيد و كسى نزد او نماند وقتى كه يوسف خويشتن را به برادران خود شناسانيد.
(2)و به آواز بلند گريست و مصريان و اهل خانۀ فرعون شنيدند.
(3)و يوسف برادران خود را گفت من يوسف هستم. آيا پدرم هنوز زنده است؟
و برادرانش جواب وى را نتوانستند داد زيرا كه به حضور وى مضطرب شدند.
(4)و يوسف به برادران خود گفت نزديك من بياييد پس نزديك آمدند و گفت منم يوسف برادر شما كه به مصر فروختيد.
(5)و حال رنجيده مشويد و متغيّر نگرديد كه مرا بدينجا فروختيد زيرا كه خدا مرا پيش روى شما فرستاد تا شما را زنده نگاه دارد.
(6)زيرا حال دو سال شده است كه قحط در زمين هست و پنج سال ديگر نيز نه شيار خواهد بود نه درو.
(7)و خدا مرا پيش روى شما فرستاد تا براى شما بقيّتى در زمين نگاه دارد و شما را به جهاتى عظيم احياء كند.
(8)الآن شما مرا اينجا نفرستاديد بلكه