140كه در نواحى كشور « نيجريه » وجود دارد، نيز بينديشيم، « وثنيتى » كه بهطور كامل بر اين باور است كه انسانها اسلاف « تمساح » مىباشند!
هيچيك از اين دو طرز تفكّر، چه انديشۀ آن دانشمند، و چه باور اين انسان ابتدايى، چيزى جز انعكاسى از يك « تفكّر متافيزيكى » نيست كه هر يك از آن دو، آن را تعبير و بيانى از شيوه و مذهب خويش مىداند.
تنها دورههاى اضطرابها و نگرانىهاى اجتماعى، و اختلالات و سرگشتگىهاى روحى و اخلاقى بود كه دشمنى ميان دين و علم را بيافريد.
لكن در هر زمان كه پيشاروى حوادث تاريخى غير مترقّبه - مثلاً در روسيه بههنگام جنگ اخير و در فرانسه بهدنبال انقلاب 1789 - قرار مىگيريم، به روشنى مىيابيم كه:
« الوهيّت و خداوندگارىِ » علم بهطور رقّتبارى نابود گشته و درهم مىشكند و جايدارى خود و مجال و فرصت دوباره را تنها به دست « علم واقعى » اين خدمتگذار متواضع تقدّم و پيشرفت بشريّت، مىسپرد، در عين حال از آن زمان كه استكشافات اخير در زمينۀ « علوم فلكى » حاصل گرديد، علم بيش از پيش به چهارچوب تنگ و محدود حوزۀ عمل خويش پىبرد و در حقيقت در آن سوى كهكشانهاى عظيم، در ماوراء ميليونها، بَل ميلياردها سال نورى « خلاء » نامتناهى و بىقرار و بدون نهايت و حدّى، همچنان گسترده است و امتداد دارد، آنچنان گستردگى عظيم و بىنهايت حيرت آورى كه وصول بدان محال است و نيز ادراك آن، حتّى براى انديشههاى علمى!
زيرا در اين « بىنهايت » موضوع خاصّى جهت تفكّر و پژوهش علمى كه از مقولهكم، و كيف، نسبيّت و علاقه و وضع باشد، يافت نمىشود!...
كدام كم وكيف؟ و كدام نسبيّت و ارتباط؟ و چه وضع و حالتى؟!
براى اين سئوالات درخارج از محدودۀ مادّه پاسخى وجود ندارد، و براى خود علم نيز در ماوراء كهكشانهاى پايانى كه در حقيقت مرزهاى ميان جهان پديدهها و عالم نامتناهى و غير مادّى را تشكيل مىدهند، مفهوم و معنايى نيست...
تنها انديشۀ مذهبى است كه قدرت دارد براى آن سوى اين مرزها و ديوارها مطلب واضح و روشنى را بيان دارد...« الله يعلم » خدا مىداند.