114« آنگاه كه آيۀ شريفۀ (... وَ اشْتَعَلَ الرَّأْسُ شَيْباً ...) بر اعراب اهل زبان تلاوت مىگردد، شرف و مزيّت آن را در ارتباط با آن تشبيه زيبا (بدون اينكه مفهوم تكنيكى استعاره را بياد آورند) به درستى و مستقيماً درك مىكنند، و همين وضع را در كلّ كلام ايشان مشاهده مىكنى...».
در اينجا لازم نيست همۀ عبارات « عبدالقاهر » را نقل كنم، بلكه همين مقدار جهت بيان نكتۀ زير كافى بنظر مىرسد:
بيان واقعيّت ناتوانى و عجز خودم از درك « اعجاز » از اين بُعد، يعنى از راه وسائل و اسباب « ذوق علمى »... پس از اعتراف به ناتوانى خود از درك آن از طريق « ذوق فطرى »...
و بدين ترتيب مرا در قضيّهاى كه در ارتباط با من به عنوان يك مسلمان، ملموسترين قضايا است، سرگردان و گمگشته و فاقد هرگونه حيله و وسيله مىيابى...
و در همين جاست كه ما با « مشكلۀ اعجاز » در رابطه با اغلب مسلمانان روشنفكر و وابستۀ به فرهنگ بيگانه، و نيز صاحبان « فرهنگ تقليدى » در زمينههاى فرهنگى و شخصى ويژه در شكل جديد آن، روبرو مىگرديم.
و در چنين « جايگاهى » و در محدودۀ « موقعيّتها » و « زمينهها »ى جديدى كه امروز بر مسلمانان مىگذرد، و نيز ضرورتهايى كه در مجال « روح » و « عقيده » با آن مواجه مىباشند، بهناچار بايد در ماجراى اعجاز قرآن تجديد نظر كنيم.
و علىرغم اينكه به واسطۀ موقف تقليدى ما در قبال اين « ماجرا » در ابتداى امر كه ممكن است پيچيدگى و تعقيدى در اين تجديد نظر بروز كند، من معتقدم كليد آن، در اين آيۀ شريفه نهفته است:
«B قُلْ مٰا كُنْتُ بِدْعاً مِنَ الرُّسُلِ وَ مٰا أَدْرِي مٰا يُفْعَلُ بِي وَ لاٰ بِكُمْ إِنْ أَتَّبِعُ إِلاّٰ مٰا يُوحىٰ إِلَيَّ 1...» پس اگر اين آيه را به عنوان دليل و برهانى بشناسيم كه قرآن كريم