236علىّ كه مثابه هارون داشت؛ چنان كه بخارى و صاحب مصابيح و شيرازى و صالحانى و قطّان و ابن مردويه و عجلى وغيرهم از علماى نواصب بلاخلاف روايت مىكنند: عن البراء بن عازب و زيد بن أرقم قالا: لمّا جهّز رسولُ الله في غزاة تبوك قال لعليّ: انّه لابدّ مُن أن أُقيم أو تُقيم و خلّفه؛ فلمّا سار رسول الله قال الناس: ما خلّفه إلاّ لشيء كَرِهَهُ منه فبلغ ذلك علياً فأتبَعَ رسول الله فلمّا راه رسول الله قال: مهمّ؟ قال: لا يا رسول الله ولكن سمعت اناساً يَقُولُون إنّما خلّفتَني لشيء كَرهتَه منّي؛ قال له: أما تَرضي أن تَكون منّي بِمَنزلة هارونَ مِن مُوسي إلاّ أنّه لا نبيَّ بَعدي؟ فَرَضِيَ وَ رَجَعَ، يعنى: روايت كردهاند از براء بن عازب و زيد بن ارقم كه ايشان گفتند كه: چون رسول خدا صلّى الله عليه وآله كارسازى لشكر كرد در غزاى تبوك، على را فرمود كه: لابدّ است كه من اينجا بايستم و تو همراه لشكر بروى، يا تو اينجا بايستى و من با لشكر برم. بعد از آن علىّ را بگذاشت در مدينه، و قايم مقام خود ساخت؛ و چون رسول صلّى الله عليه وآله برفت مردمان گفتند كه: پيغمبر صلّى الله عليه وآله على را از براى آن در اينجا بگذاشت كه از وى مكدّر شده است و وى را نمىخواهد. پس اين سخن به سمع مبارك علىّ عليه السلام رسيد و از عقب پيغمبر عليه السلام روان شد. چون رسول صلّى الله عليه وآله وى را ديد گفت: مهمّى بود؟ يا علىّ! گفت: نه. يا رسول اللّه! ولكن شنيدم كه بعضى مردمان مىگفتند كه تو مرا از براى آن در مدينه گذاشتى كه يعنى مرا نخواستهاى و چيزى از من كراهت داشتى. پيغمبر عليه السلام گفت كه: تو راضى نمىشوى كه از من به منزلت هارون باشى از موسى الاّ آن است كه بعد از من پيغمبر نيست. علىّ راضى شد و بازگرديد.
و سبب اين، آن بود كه رسول فرمود: تبوك از مدينه دور است، و منافقان در حوالى مدينه قوّت داشتند. يُمكن كه فرصت يابند و به مدينه غايله آرند و فضوحتى برود به مال و نفس و عورات. پس بايد يا تو اينجا باشى يا من.
عن ابن مردويه عن أنس بن مالك: إنّ النّبي قال: أنا و عَليٌّ حُجَّةُ الله علي