219صدقه خواهد اميرالمؤمنين عليه السلام به ركوع رفت. درويش گفت: اى ولىّ خدا! به حقّ آن خدايى كه تو خاص از براى او نماز مىگزارىكه صدقهاى كن بر من به آنچه تو را ممكن است؛ و اميرالمؤمنين على را چهار انگشترى بود: يكى انگشترى ياقوت بود كه آن را وقتى با فاطمه بنشستى در انگشت كردى، و يكى فيروزه بود كه آن را در حرب و كارزار به دست كردى، و يكى انگشترى هفت جوش [تركيبى از هفت فلز] بود و آن را بر انگشت كردى وقتى كه به خلا رفتى، و انگشترى عقيق يمانى در وقت نماز داشتى در دست راست خود.
و زمخشرى نيز بدين مضمون ذكر كرده است. پس اميرالمؤمنين على دست خود را بكشيد و بر پشت خود نهاد، و اشاره به سائل كرد كه انگشترى را بيرون كن. پس سائل دست دراز كرد و انگشترى را از دست اميرالمؤمنين على بيرون آورد و وى را دعا گفت و برفت. پس خداى تعالى مباهات كرد و فخر نمود به اميرالمؤمنين علىّ عليه السلام، وبه فرشتگان خود خطاب فرمود كه: اى فرشتگان من! شما نمىبينيد بنده مرا كه تن او در عبادت من است، و دل او معلّق است به حضرت من، و او صدقه مىدهد از مال خود از براى رضاى من؟ پس گواه مىگردانم شما را كه به حقيقت من از او راضىام، و از فرزندان او راضىام؛ و جبرئيل از حضرت عزّت آمد به نزديك پيغمبر صلّى الله عليه وآله، و او در آن حال در منزل فاطمه بود. پس گفت: يا محمّد! كيست اين جوان كه ايستاده است در مسجد و نماز مىگزارد؟ پيغمبر صلّى الله عليه وآله فرمود: يا جبرئيل! كيست او؟ جبرئيل گفت : بيا با من تا او را ببينى، كه او اميرمؤمنان است، و سيّد وصيّان است، و قايد غرّ محجّلان است. پس پيغمبر و جبرئيل، هر دو باهم برفتند تا به نزديك علىّ رسيدند. پيغمبر عليه السلام فرمود: يا على! امروز هيچ صدقهاى داده[اى] درويشى را؟ على فرمود: آرىيا رسول اللّه؛ انگشترى خود را به صدقه دادم. پيغمبر گفت: چه چيز تو را بر آن داشت؟ گفت: طلب رضاى خدا. پيغمبر فرمود: به حقيقت كه خداى تعالى مباهات كرد